پیش بینی بازی تک بت

پیش بینی بازی تک بت

فهميدم تک بت شرط بندي فوتبال عزيزباباباصحبت كرده…نمي دانم چه چيزي گفته بوداماازطرزنفس كشيدن باباواينكه وقتي روي تختم نشست پیش بینی بازی تک بت دودستش رابه حالت مالش روي رانهايش ميكشيدفهميدم فكرش خيلي مشغول شده!بعدازاينكه نفس عميق وصداداري

كشيدمستقيم به من كه دوباره روي زمين نشسته وبه ديوارتكيه داده بودم نگاه كرد…يك دستش رابه بالاي تختم تكيه دادوگفت:سپيده جان مي خواهم سايت شرط بندي فوتبال تک بت به دقت به سوالم جواب بدهي…

سرم راپايين انداختم وگفتم پیش بینی بازی تک بت :چشم.

باباﺁب دهانش رافروبردكمي مكث كردوبدون حاشيه اصل سوالش رامطرح كرد!اين اخلاقش بوداهل حاشيه ويازمينه سازي براي حرفهايش نبود!هميشه صاف ومستقيم ميرفت سراصل هرموضوعي كه مدنظرش بود!ﺁن شب نيزگفت:من اين خانواده رانمي شناسم..

.ولي ازﺁنجايي كه خبردارشده ام گويا خودت بهترازهركسي وبيشترازﺁنهايي كه پیش بینی بازی تک بت بايدبدانندوببينندپسراين خانواده راديده اي…فقط به يك سوالم جواب بده…اينﺁقاي فرهنگ…پسراين خانواده…ارزششﺁنقدرهست كه بخواهي به خاطراوبه اميرجواب ردبدهي؟

پیش بینی بازی تک بت
پیش بینی بازی تک بت

سرم رابالاگرفتم وبه سايت شرط بندي فوتبال تک بت صورت بابانگاه كردم.عصبي نبوداماچشمانش معلوم بودكه مضطرب گشته!دوباره پرسيد:هان؟!!بابا…فكرميكنيﺁنقدرباشدكه به خاطرش بخواهي به خواستگاري عمه مهينت براي پسرش…

نگذاشتم تک بت شرط بندي فوتبال حرفش راتمام كندصدايم وقتي ازگلويم خارج شدخودم فهميدم كه ميلرزد…گفتم:باباشماچرااصرارداريدشهاب رابااميرمقايسه كنيد؟

ازاينكه به راحتي اسم شهاب رادرحضورپدرم برده بودم يكباره اخم پررنگي به صورت بابانشست وچشمانش ازگستاخي من گردشدوخيره به صورتم نگاه كرد.صدايش جدي ترشدوگفت:براي اينكه اميرراميشناسم…مثل رضا…به اواعتماددارم…ميدانم زيردست چه كسي بزرگ شده…چه كسي اوراتربيت كرده…براي اينكه فهميده است…عاقل است…تحصيل كرده است…ازخودمان است…اگرقراربودروزي تورابه كسي بسپارم هيچ كس برايم قابل اعتمادترازاونبود…اميربچه باخدايي است…تابه حال هيچ خطايي ازاونديده ام…پاك ومتين است و…

نمي دانم چرانتوانستم جلوي اشكهايم رابگيرم وبي اختياربيﺁنكه صدايم درﺁيدشروع كردم به گريه!شايدبه خاطراين بودكه احساس ميكردم بابابايدصبرميكردوشهاب راهم ميديدوبعدازچندبرخوردبااوپي به صداقت ومحبت وپاكي اونيزميبرد…اگراميرتحصيلكرده پزشكي بودخوب شهاب هم يك مهندس فارغ التحصيل ازدانشكده پلي تكنيك تهران بودوخلاصه اينكه شايدمن درﺁن لحظه نمي توانستمﺁنچه راكه بابابهﺁن اعتقادداشت رادرباورذهني خودم ساخته وپرداخته كنم چراكه من فقط19 سالم بودوبابادرسن50سالگي خيلي باتجربه ترازمن مي بود.

سرم تک بت شرط بندي فوتبال راپايين انداختم.دانه هاي اشكم كه ازنوك بيني ام حالابه روي دفترم مي چكيديكي دوتانبودند!پشت سرهم به پايين مي افتادند!درحاليكه دلم داشت ازغصه مي تركيدوصدايم هم ديگربه وضوح مي لرزيدگفتم:باشه…حالاكه شمااينقدراميربرايتان راضي كننده است من حرفي ندارم…

بابابلافاصله گفت:نه…نه…سپيده…اشتباه فكرنكن…زمانه ديگرزمانه اي نيست كه پدرومادربپسندندودختروپسربي چون وچراقبول كنند…منهم چنين چيزي راازتونخواسته ام ونه خواهم خواست…ولي اين حرفهارازدم تافكرهايت رابكني ببينيﺁياواقعااين پسري كه تااين حدعقل تورادزديده درجايگاهي هست كه معيارهاي مراهم درخودش داشته باشديانه…اگرنه كه خودت  سايت شرط بندي فوتبال تک بت قبل ازاينكه دوشنبه برسدبهﺁنهاجواب ردرابده وازﺁمدن منصرفشان كن اگرهم فكرميكني مي تواندنظرمراجلب كندكه خوب بحثي نداريم…ولي سپيده

اگراين پسرنتواندنظرمراجلب كندمطمئن باش تورابه اونخواهم دادامادليل هم نمي شودتورابه زوروبرخلاف ميل خودت به اميربدهم چون شرط اول خوشبختي براي توبعدازتاييدخودم علاقه اي است كه توبايدبه طرف مقابلت داشته باشي…

ديگرحرفي نزدم…سرم هنوزپايين بودواشكهايم سرازير.باباهم ديگرحرفي نزدازجايش بلندشدوازاتاق بيرون رفت.ازحرفهاي باباكه باخانم فرهنگ زده بودفقط همينقدرفهميدم كه قرار خواستگاري رابراي دوشنبه هفتهﺁينده گذاشته اند.صبح فردايعني پنجشنبه كه ازخواب بيدارشدم ازبس شب گذشته اش گريه كرده بودم سرم به شدت دردميكردباسختي ساعت راازكنارتختم بادست پيداكردم وصداي زنگش راقطع نمودم.ازجايم بلندشدم…دلم نمي خواستﺁن روزبه دانشگاه بروم چون تاساعت11بيشتركلاس نداشتم ولي ازطرفي فكركردم ازماندن درخانه بهتراست ودرضمن شهاب هم حتماتايك ربع ديگرسرخيابان ميرسيد.به طبقه پايين رفتم…بابانبودنمي دانم چراوليﺁن روزصبح زودازخانه بيرون رفته بودوعزيزتنهاسرسفره نشسته بودالبته من هيچ وقت صبحانه نمي خوردم وفقط يك ليوان شيروعسلي كه هميشه عزيزبرايم درست ميكردحكم صبحانه ام راداشت.به عزيزسلام كردم وبعدازشستن دست وصورتم دوباره به طرف پله هارفتم كه عزيزصداكرد:سپيده…بياشيروعسلت رابخور.

تک بت شرط بندي فوتبال

هنوزازحرفهاي ديشب دلخوربودمبنابراين شروع كردم به بالارفتن ازپله هاودرهمان حال گفتم:مرسي اشتهاندارم.

عزيزصدايش عصبي شدوگفت:اشتهاندارم يعني چي؟ديشب هم كه شام نخوردي…خودت رالوس نكن دختر…اين اداهاچيه ازخودت درﺁورده اي…بيا شيروعسلت رابخورسردميشود.

ازپله هابالارفتم ودوباره گفتم:نمي خورم.

رفتم به اتاقم ولباسم رابراي رفتن به دانشگاه عوض كردم وكلاسورم راهم برداشتم وبرگشتم پايين.عزيزليوان به دست توي راهرو ايستاده بودازبالاي عينكش نگاهي به سرتاپاي من انداخت وگفت:زشته دختر…بيا بگيربخور.

ودستش راكه ليوان شيروعسل درﺁن بودبه طرف من درازكرد.دوباره گفتم:عزيزجون…سيرم…دوست ندارم…اشتهاندارم…نمي خورم…ولم كن.

عزيزخيره به سايت شرط بندي فوتبال تک بت من نگاه كردوديگرحرفي نزدولي ميدانستم خيلي ازدستم ناراحت شده چون من هيچ وقت باعزيزاينجوري صحبت نكرده بودم.همانجاكه ايستاده بودبه

من نگاه كردومن هم رفتم جلوي دروكتاني ام راپوشيدم وبعدازخداحافظي كوتاهي كه كردم ازدرراهروبيرون رفتم.وقتي سرخيابان رسيدم طبق معمول اين مدت شهاب توي ماشين نشسته ومنتظرم بود.به محض اينكه توي ماشين نشستم فهميدشب خوبي نداشته ام بلافاصله گفت:سپيده…گريه كردي؟!!

بلدنبودم سايت شرط بندي فوتبال تک بت دروغ بگويم بنابراين گفتم:ﺁره…ديشب باعزيزجون حرفم شد.

سوال نكردبراي چي من هم ديگرحرفي تک بت شرط بندي فوتبال نزدم.بعدازچنددقيقه كه راه افتاديم ازاينكه بابااجازه داده بوددوشنبه شب براي خواستگاري بيايندخيلي ابرازخوشحالي كرد.نخواستم خوشحاليش راباحرفهايي كه ازباباوعزيزجون شنيده بودم خراب كنم فقط توانستم دربين حرفهايش بگويم:شهاب…

همانطوركه دنده راعوض ميكردگفت:جانم.

مكث كردم ديدم منتظراست حرفم راتمام كنم.گفتم:باباي من خيلي سختگيراست…

خنديدوگفت:هركس ديگري هم دختربه اين قشنگي ونازي داشت سختگيرميشد.

گفتم:شهاب شوخي نكن…جدي ميگويم.

دانلود برنامه تک بت اندروید

بازخنده قشنگي دانلود برنامه تک بت اندروید كردوگفت:مگرمن شوخي كردم…من هم خيلي جدي گفتم…ولي سپيده دلم نمي خواهدتونگران چيزي باشي…مطمئن باش سختترين شرايط ممكن راهم برايم بگذارد

باجون ودل قبول ميكنم…هركاري بگويد…هرچيزي بخواهد…فقط نه نگويد.

به ميان حرفش رفتم وگفتم:خوبﺁخه…من هم ازهمين ميترسم…ميترسم نه بگويد.

دوباره سايت شرط بندي فوتبال تک بت خنديدوگفت:چرا؟…چرابايدنه بگويد؟مگرمن چه مشكلي دارم؟…خانه كه دارم…ماشين كه دارم…پول وثروت كه كم ندارم…مشكل كاري هم ندارم چون بابايم همه چيزرابرايم مهيا كرده…تحصيلات هم كه دارم…عاشق وديوانه دخترش هم كه هستم وجونم راهم اگربخواهدبه دخترش ميدهم…ديگرچيزي هست كه بخواهدونداشته باشم؟!!

جلوي دانشگاه رسيده بوديم وشهاب راماشين راكنارخيابان نرسيده به دانشگاه متوقف كرد.سرم راپايين انداخته بودم.نمي توانستم به شهاب بگويم معيارهاي پدرمن وميزان سنجش اوبراي تاييدش مقايسه نمودن شهاب بااميراست…اميري كه هيچ شباهتي به شهاب نداشت!

شهاب بادستش چانه مراگرفت وصورتم رابه سمت خودش نگه داشت…چقدرشهاب رادوست داشتم فقط خداميدانست…حس اوهم كمترازمن نبودبلكه شايدخيلي بيشترهم به من علاقه داشت وبه همين خاطرهم بودكه ازابتداي دوستيمان خيلي ازتفريحات وسرگرمي هايش رابه كل كنارگذاشته بودﺁنهم فقط به خاطراينكه فهميده تک بت شرط بندي فوتبال بودمثلامن ازﺁدم مشروبخواروياسيگاري خوشم نمي ﺁيدوياازاينكه اودرمهماني هايﺁنچناني شركت كندچندان راضي نيستم واونيز همه راكنارگذاشته بود.

همانطوركه دستش پیش بینی بازی تک بت زيرچانه ام بودمستقيم به چشمهايم خيره شدوگفت:سپيده…تورابه خدابي خودنگران نباش…من مطمئنم ازپس همه چيزبرميﺁيم…

لبخندزدم وگفتم:دوستت دارم شهاب…خيلي دوستت دارم.

شهاب هم لبخندقشنگي زدوگفت:به خدامنهم خيلي دوستت دارم.

********************

**********

هفته بعدتادوشنبه برسد مثل اين بودكه يك قرن طول كشيده.دوشنبه هاكلاس نداشتم ومي توانستم صبح تاساعت9يا10بخوابم.هنوزكاملابيدارنشده بودم كه احساس كردم كسي صورتم رامي بوسد!نه يك نه دوتا!تمام صورتم راﺁرامﺁرام غرق بوسه ميكرد!!!چشم بازكردم وازخوشحالي جيغ كشيدم…رضابود!

شنبه به كرمان تهيه كندوخودش رابه موقع برساند.طفلك براي افسانه نتوانسته بودبليط بگيردودرنتيجه اوتنهادركرمان مانده بود.افسانه ساعت11تلفن زدوكلي پاي تلفن سربه سرم گذاشت ومثل هميشه باهم خنديديم وقتي گوشي رابه رضادادم ديدم رضاوافسانه بااينكه حالازن وشوهربودنداماازحرفهاوشوخي هاي رضا فهميدم هنوزهم مثل قبل باهم شوخي مي كنندوسربه سرهم ميگذارند.

شب وقتي نزديكﺁمدن خانواده شهاب بوددلم شورميزدودچاراضطراب خاصي شده بودم.طبق گفته پیش بینی بازی تک بت عزيزمهمانخانه راحسابي تميزكرده بودم وهمه چيزمرتب بوديك دوش هم گرفتم وباسشوارموهايم راخشك كردم.يك دامن كرم بايك بلوزيقه انگليسيﺁستين كوتاه به رنگ شكلاتي خيلي ملايم هم پوشيدم…بايك جفت دمپايي روفرشي به رنگ همان بلوزم.

عزيزهرچه اصراركرديك چادرروي سرم بيندازم زيربارنرفتم وباعصبانيت گفتم:عزيزشمارابه خدااينقدراصرارنكنيد…ﺁخرمن كه هيچ وقت چادرسرنكرده ام چه لزومي داردامشب چادرسرم كنم درثاني من اصلا نمي توانم يعني بلدنيستم چادرراروي سرم پیش بینی بازی تک بت نگه دارم…

عزيزغرغرميكردوراه ميرفت.ميدانستم اصلا به اين وصلت راضي نيست امادليليش رانمي فهميدم!شايدچون هنوز دانلود برنامه تک بت اندروید فكرميكرد پیش بینی بازی تک بت من فقط بااميرخوشبخت ميشوم نه باكس ديگري!

راس ساعت9:30صداي زنگ خانه بلندشد تک‌بت .باباورضاكه تاﺁن موقع ساكت بودندوتلويزيون نگاه ميكردندباصداي زنگ ازجايشان بلندشدندورضاسريع به حياط رفت تادرب رابازكندوباباجلوي درب راهروايستاد.عزيزمراصداكردوگفت كه درﺁشپزخانه بمانم وهروقت صدايم كرددراستكانهاي ظريف وزيبايي كه دريك سيني قشنگﺁماده گذاشته بودبايدچايي مي ريختم ومي بردم به اتاق مهمانخانه دانلود برنامه تک بت اندروید .دلم داشت مثل سيروسركه مي جوشيددرﺁشپزخانه ماندم وگوشم راتيزكردم تاصداهارابشنوم.به غيرازصداي باباوعزيزجون وتعارفهاي رضابراي راهنمايي مهمانهابه اتاق پذيرايي فقط صداي سه نفرديگرميﺁمد…مادرشهاب كه خيلي خوش صحبت وخونگرم نشان ميداد…پدرشهاب كه صدايي جدي ودرعين حال مهربان داشت وصداي خودشهاب…

به ساعت ديواريﺁشپزخانه نگاه پیش بینی بازی تک بت كردمبيست وپنج دقيقه به ده بود…همه رفتندبه مهمانخانه ومن درﺁشپزخانه روي صندلي به انتظارصداي عزيزجون نشستم.

واي خداياچقدرباهم حرف ميزنند…اصلامعلوم نبودجلسه خواستگاري است ياتعيين بورس وسهام وقيمت بازار!!!ازهرچيزي صحبت ميشدبه غيرازمن وشهاب!!!حتي صداي شهاب ورضاراهم ميشنيدم كه بايكديگردرموردوضعيت كاردركرمان صحبت ميكردند…ديگرداشت كفرم درميﺁمد…ساعت شد10:10كه عزيزصدايم كرد:سپيده جان…سپيده خانم…مادربراي مهمانهانمي خواهي چايي بياوري…

سريع بلندشدم!

تاحالابي تاب بودم براي رفتن به دانلود برنامه تک بت اندروید مهمانخانه حالامضطرب ازاينكه چطوربايدواردبشوم!

باهربدبختي بودچايي رادراستكانهاريختم وسيني به دست واردمهمانخانه شدم.بوي عطروادكلن فضاي مهمانخانه راپركرده بود.وقتيﺁقاوخانم فرهنگ تک‌بت خواستندبه خاطرمن ازجايشان بلندشوندباباوعزيزبااصراروخواهش مانع شدند.

سلامي كردم وبعدشروع به پیش بینی بازی تک بت تعارف چايي نمودم.

مامان شهاب خيلي خوش صورت وشيك پوش بود.نگاه مهرباني داشت وقتي چايي رابراي تعارف جلوي اوگرفتم لبخندي زدوروكردبه باباوگفت:ﺁقاي ربيعي هزارماشالله چقدردخترتان قشنگه اصلافكرنمي كردم شهاب من اينقدرخوش سليقه باشد!

صداي باباراشنيدم كهﺁرام وباوقارگفت:خانم فرهنگ شمالطف داريد.

بعدصداي عزيزبلندشدكه گفت:سپيده جان درست شبيه مادرخدابيامرزش است.فقط رنگ چشمانش به بابايش رفته…

بعدخنديدوادامه داد:اي كاش اخلاقش هم مثل مادرخدابيامرزش بود…

خانم فرهنگ خنديدوگفت:ولله پیش بینی بازی تک بت ماكه سپيده جان راهرطوركه هست وهراخلاقي كه دارددوستش داريم وروي چشممان جاداردوبامژه هايمان نگهش ميداريم…فقط انشالله كه شماهم ماراقابل بدانيد.

سپس چايي دانلود برنامه تک بت اندروید راجلوي ﺁقاي فرهنگ يعني پدرشهاب گرفتم.اوهم بسيارخوش تيپﺁمده بود…صورت وهيكل چاق ودرشتي داشت وباچهره اي بسيارمهربان به من نگاه ميكردوباتشكرچايي راازسيني برداشت.

تک‌بت

بعدجلوي باباچايي گرفتم وسپس جلوي رضا…شهاب كناررضانشسته بودوتمام مدتي كه رضاچايي خودش رابرميداشت شهاب بادنيايي ازعشق به من نگاه ميكرد.رضابعدازاينكه چايي خودش رابرداشت بلافاصله يك چايي راهم براي شهاب برداشت وروي ميزجلوي شهاب گذاشت.شهاب باخنده روكردبه رضاوگفت:شماچرازحمت كشيديد؟!!!

رضاهم سريع درجواب باخنده پیش بینی بازی تک بت بلندتري گفت:ولله ترسيدماگرخودتان چايي رابرداريددستتان بلرزدوچايي روي شلوارتان بريزد…منهم كه ديگراينجازندگي نميكنم كه شلواراندازه شمارااز تک‌بت ميانشلوارهاي خودم به شمابدهم…شلوارباباهم كه برايتان كوتاه است بنابراين صلاح ديدم كه ازبروزحوادث غيرمترقبه جلوگيري كرده باشم!

ازاين حرف رضا كه تندتندهم گفته بودهمه زدندزيرخنده به غيرازباباكه چشم غره اي هم به رضارفت.

وقتي خواستم سيني راكنارمبل بگذارم عزيز گفت:سپيده جان مادربروﺁشپزخانه يك نگاهي به سماوربيندازبيﺁب نماند…

فهميدم  تک‌بت عزيزبااين حرف ازاينكه خواسته بودم دركنارﺁنهابمانم جلوگيري كرده وبه اين بهانه مي خواهدمرابهﺁشپزخانه بفرستد.بنابراين سيني به دست ازهمه عذرخواهي كردم وبهﺁشپزخانه برگشتم ودوباره روي صندلي نشستم وگوش تيزكردم!

چنددقيقه بعدحرفهاي اصلي شروع شدكه البتهﺁقاي فرهنگ سرحرف رابازكرد.خيلي سريع وراحت وواضح همه چيزراشرح داد.ازوضع كارش ودرﺁمدش وزندگيش واينكه هرچه داردمتعلق به تنهافرزندش شهاب است خيلي حرفهازدودائم سعي داشت ضريب اطمينان باباراازتامينﺁينده من وشهاب بالاببرد…حرفهايي كه شايداگرهرپدرديگري بوددودستي درهمان شب دخترش راتقديمﺁنها پیش بینی بازی تک بت كرده بود…كه البته به نظرمن اينطوري ميرسيد!

درتمام مدتي كهﺁقاي فرهنگ وگاهي خانم فرهنگ صحبت ميكردندبقيه ساكت بودندوگوش ميكردند.شايدنزديك به20دقيقه هرﺁنچه كه بودونبودراگفتندوبعدسكوت برقرارشد.

ضربان قلبم شدت گرفته بودوصداي قلبم رابه وضوح مي شنيدم…حتي لحظه اي احساس ميكردم قلبم درگوشمﺁمده!چراكه صداي تپش قلبم به شدت درگوشم طنين اندازشده بود!كف دستهايم عرق كرده بودوبي تاب شنيدن صداي باباشده بودم.بعدازلحظاتي باباباصداييﺁرام ومحكم ودركمال ادب گفت:ﺁقاي فرهنگ من خيلي خيلي دردرجه اول ازاينكه باشماﺁشناشدم دانلود برنامه تک بت اندروید خوشحالم همينطورازﺁشنايي باشماخانم فرهنگ كه معلومه مادري دلسوزوبامسئوليت بوده ايد وزحمت زيادي براي تنهافرزندتان كشيده ايدومسلم است كه هميشه ودرهمه حال درپي بهترينهابراي پسرتان بوده وهستيد…شماخودتان بهترازمن ميدانيدكه دخترداشتن يك سختي داردوشوهردادنش هزارسختي…اينكه اورابه دست چه كسي ميسپاري…كجاخواهدرفت…دربين چه كساني زندگي خواهدكرد…ويااينكهﺁيادركنارمردش زندگي بهتراززندگي دركنارپدرومادرش خواهدداشت ياخير…وهزارهزارمسئله ديگركه ميدانم بي اطلاع ازﺁنهانيستيد…بنابراين اميدوارم تک‌بت توقع نداشته باشيدكه من به همين سرعت پاسخ نهايي وقطعي به شمابدهم.

مادرشهاب سريع درپاسخ گفت:نخيرﺁقاي ربيعي…مااصلاچنين چيزي راازشمانمي خواهيم…اين حق مسلم شماست كه درفرصتي مناسب فكركنيد وتصميم بگيريد…سه روزديگر پیش بینی بازی تک بت من تماس بگيرم براي جواب خوب است؟

سايت شرط بندي فوتبال تک بت

باباگفت:نخيرخانم سه روزكه نميشود…

دوباره خانم فرهنگ گفت:هفته ي ديگرچطور؟

صدايي ازبابابه گوشم نرسيدولي معلوم بودباحركت سريك هفته راهم كم دانسته!چون خانم فرهنگ گفت:اي وايﺁقاي ربيعي…حدودمهلت خواهي شمامثل اينكه ازحدتصورمن خارج است!خوب خودتان بفرماييدكي به ماجواب ميدهيد؟

صداي محكم باباراشنيدم دانلود برنامه تک بت اندروید كه گفت:من45روزازشمافرصت مي خواهم.

چشمانم سايت شرط بندي فوتبال تک بت ازتعجب گردشد!!!صداي خانم فرهنگ راشنيدم:ﺁقاي ربيعي!فكرنمي كنيد45روزخيلي طولاني باشد؟!!!

باباگفت تک‌بت :درمقايسه بااينكه يك عمردخترم رامي خواهم به دست پسرتان بسپارم هيچ است.

ﺁقاي فرهنگ گفت: پیش بینی بازی تک بت خانم…ﺁقاي ربيعي حق دارند…بهتراست شماهم اصرارنكنيدوبگذاريدبافراغت كامل تصميم خودشان رابگيرند…هرچه باشددخترشان است وصاحب اختيارهستند…ماهم فقط دراين موردبايدمنتظربمانيم.شهاب هم خودش خوب ميداندكه بايدبهﺁقاي ربيعي حق بدهد…مسئله يك عمرزندگي است.

حال خودم رانمي فهميدم…45روز!!!براي چي!!!چرابابااينهمه وقت خواسته؟!!!

ازصحبتهاي تک‌بت پاياني درمهمانخانه ديگرهيچ چيزنمي فهميدم…كفرم درﺁمده بود…بابامگرمي خواست چقدرفكركندكه45روزفرصت خواسته بود!!!خدايا!

ﺁنقدرفكرم مشغول شده بودكه وقتيﺁقاوخانم فرهنگ وشهاب درحال خداحافظي بودندهم متوجه نشدم تااينكه رضابهﺁشپزخانهﺁمدوگفت كه براي خداحافظي باﺁنها بيرون بيايم.موقع خداحافظي شهاب هم خيلي درهم وگرفته به نظرمي رسيداماسعي داشت باحفظ لبخندهميشگي اش درﺁن صورت جذاب حفظ ظاهركند!خانم فرهنگ نيزازﺁنهمه شادابي اوليه اش كاسته شده بوداماسعي داشت زيادبه روي خودش نياورد.واقعاهم مدت زماني كه باباتعيين كرده بودغيرمعمول بود!حداقل من درفاميل خودمان تابه حال چنين چيزي نديده ونشنيده بودم٬مطمئناخانم فرهنگ وپدرشهاب نيزاين اولين موردي بودكه باﺁن مواجه شده بودند!بعدازاينكهﺁنهارفتندسريع به داخل خانه برگشتم وتندتندمهمانخانهراجمعﺁوري كردم٬سبدگل بسياربزرگي هم كهﺁورده بودندراروي ميزناهارخوري گذاشتم.تمامش پربوداز سايت شرط بندي فوتبال تک بت غنچه هاي رزسرخ كه به طرززيباييﺁنهارادرسبدي گلﺁرايي كرده بودنددرلابه لاي گلهاكارت كوچكي بودكه خط شهاب راسريع رويﺁن شناختم.باعجله كارت رابرداشتم وخواندم:سپيده قشنگم…با پیش بینی بازی تک بت تمام وجودم دوستت دارم…تاوقتيﺁخرين گل دانلود برنامه تک بت اندروید وسط سبدپژمرده نشده همچنان عاشقت خواهم ماند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *